تبليغاتX
عاقبت فرار از مدرسه
"یادتان هست که احساس خطر می کردید؟
"یادتان هست که احساس خطر می کردید؟"
احسان ترابی :

یادتان هست که احساس خطر می کردید؟
از کلامی که دروغش خواندید،
از جماران و کلام پیرش که تو فریاد زدی گم شده است.

این خطر چیست؟ کدامین احساس؟

انعکاس رخ چون آینه روح خدا و آتش؟
هر کلامش که بریدید و به دلخواه از آن راه بجویید، خطر می دانی؟

هلهله در غم سالار شهیدان، آتش دامن غمبار سیاهی عزا هم خطری آیا هست؟
آتش و صفحه قرآن را چه؟
سنگباران عزادار حسین بن علی را تو خطر می دانی؟

با توام مرد! که انگار به خواب ابدی مهمانی.

یادتان هست؟! تبارت به همان خیمه تنهای غم انگیزترین لحظه تاریخ شباهت دارد؟
یادتان هست چرا چادر خاکی؟ در و دیوار؟ کبودی بر چشم؟
یادتان هست که صفین، که قرآن، نیزه؟
یادتان هست که کربی و بلایی بودست؟
یادتان هست که لعنت کردند، تا دم صبح ابد، هر که را «حاربهم» تیغ کشیدست و "ولی" گم کرده است؟

تو اگر یادت نیست،
یادمان هست که چندین فرسنگ مانده تا داغ ترین هرم عطش، فتنه را بن بکنیم،
خولی و شمر و یزید و عمر سعد، نه که در کرب و بلا،
بلکه قبل از حکمیت، ما به عمار، به مالک بسپاریم و علی، پور علی، شاد کنیم.

تو اگر یادت نیست، این به خاطر بسپار.
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:13  توسط سید عیسی  | 

خداش بیامرزد هر آن کس که بخاطر خدا نخواهد که اسم امام زمین بماند . غکسش پاره یا آتش زده شود .

 

 

۱- آخر مگر پروژه ی ایمپکت با آب هم شد پروژه مگر ....... که مجبور شوی بخاطر چندر غاز تا صبح بیدار بمانی . حرف مادرت مهم تر است ..... برو بشین ریاضیتو بخون بچه جون

۲- عوض این حرفا سالید ورکتو قوی کن که هی توش دو ساعت دو ساعت تانب نخوری بی فایده . اگه یه شکل و شمایلی تا امروز داده بودی بهش الان مجبور نبودی که بیدار بمونی .......

الان کارات داشت تو نمایشگاه مصلی به همگان عرضه می شد .

 

چقدر همه از تاریخ دفاعم میپرسن ..... خدایا خودت رحمی بنما که کسی نیاد . اصلن حال و حوصله ی جواب حمله های اساتیدو ندارم .........

۴- مادر جان . دستت درد نکنه ...... ممنون که بخاطرم رفتی اداره ی گذر نامه ... نمیدونم چطوری تشکر کننم.... ممنون

۵- خدا همه ی این ایادی استکبار رو که یه زمانی ادعای رفاقت و نخست وزیری امام رو میکرده ن به راه راست هدایت کنه انشالله ....... مثل اینکه نمیخواد ول کن قضیه باشه ... رو که نیست بخدا . میگه کی بود کی بود . من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود . ول کن مهندس بابا... بزار ما هم الکی اون دنیامونو بخاطر کارهای شما و ایادیتون خراب نکنیم ... خودش ویرونه س بخدا ... یه ذره بیا از دور به قضیه نیگاه کن و بفهم که تو داری راه و عوضی میری ..... معلوم نیست از کی و بخاطر چی بوده تو این سالا که لجت در اومده و الان که از خواب پا شدی میخوای بزنی و همه ی ساخته و نساخته های این سالا رو خراب کنی .......

ول کن تو رو خدا . بزار هنوز خاطره ی نخست وزیری امام رو فراموش نکنیم . هر چند تا الان خیلی بد کرده ی ........ ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س ... بیا و برگرد جان مادرت

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 23:43  توسط سید عیسی  | 

یادت بخیر
به هلال ماه گفتم ز چه روی قامتت خمیده ... گفت که ماه محرم است

گفتم که ماه محرم چیست... گفت که ماه عزای اشرف اولاد آدم است

 

 

 

از قضا یکی از وبلاگهای بسیار مورد علاقه ی اینجانب تعطیل شده .......

در واقع باید اعتراف کننم که وقتی که از دنیای اینترنت به وبلاگاش رو میارم فقط اینجا یه سر میزنم و اونجا ..... ولی اگه فرصتم یکم زیادتر باشه دو سه جای دیگه هم میرم .

بگذریم . داشتم فکر میکردم که انگار راه ارتباطی من بسته شده . به یاد پارسال و عید غدیر و ... در ادامه محرمش ...... رفتیم سراغ وبلاگ قدیمیمون ......

یادش بخیر . رفتم و شروع کردم به خوندن نظرات آخرین پستش . همه جاش خاطره س . ولی از اونجا شروع کردم .قرار گذاشته م با خودم که تا وقتیکه قراره وبلاگ مورد علاقه تعطیل باشه برم و یواش یواش در و دیوار اون وبلاگو بخونم .

شعر بالا رو هم خودم تو یکی از کامنتای اون موقع گذاشته بودم . دلم تنگ شده وحشتناک . به ساحل آرام برسان خودت یا علی این دل طوفانی غم زده را

هفته ی دیگه بازم امتحان دکتراس . دعا کنین برام

2 نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:4  توسط سید عیسی  | 

چه دانم نیستم ، هستم و لیک این مایه می دانم / چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم
- مولوی
2 نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:34  توسط سید عیسی  | 

چرخ و زمین بنده ی تدبیر توست .......

بنده مشو درهم و دینار را ........

2 نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:33  توسط سید عیسی  | 

کی عیدی میخواد ؟
تنها يكي به قله ي تاريخ مي رسد

هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست......

 

 

بعله ... ما هم بعد از این همه مدت رسیدیم مجددن به عید خودمون ..... عید سیدا ... عید غدیر ....

شبش پدر  . مادر گرامی زنگیدنمان که عیدت مبارک ..... و من تنها  در گوشه ی خلوتی از تهران سکنی گزیده بودم .. و پیش مرا کسی نبود .......

بگذریم . میخواستم به مقصد جنوب برای این ایام بلیط تهیه کنم که امرمان شد که نه ! بمون که صبح دوشنبه بری پیش استاد عظیم الشان .

صبح که از خونه آمدم بیرون به حول و قوه ی الهی یک لحظه حواسمان نبود و عصای چپ را روی زمین نگذاشتیم . و دیدیم که خوشبختانه خیلی مشکل دار نشد .... درد گرفت ولی نه به اندازه ی زمانهای دو سه روز پیش .

فکر کنم بهترین عیدی برای همه ی دوستان از جانب ما الان همین باشه که بهشون عرض کنم :

به شکر خدا و بخاطر دعای خیر کلیه دوستان در حق اینجانب فکر کنم از امروز بتوانم فقط با یک عصا از این گوشه تهران به آن گوشه بروم ..... و یک عصا را کنار گذارم .....

صبح جماهت گاردی ریخته بودند جلوی در اصلی و در اصلی تخته شده بود اساسی ... و شعار میدادند که : دولت کودتا استعفا استعفا ......

و الان که این نوشته ها را مینویسم بعد از نماز عصر است و جماعت حزب الله در دانشگاه راه افتاده اند که : اینهمه لشکر آمده . به غشق رهبر آمده ....... برای تودهنی به ایادی استکبار ...!

 

 

خداوندگارا چنان کن سرانجام کار ..... تو خوشنود باشی و ما رستگار

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:4  توسط سید عیسی  | 

بی حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور كنيد پاسخ آيينه سنگ نيست

سوگند مي خورم به مرام پرندگان در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست

با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست

در كارگاه رنگرزان ديار ما رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست

از بردگي مقام بلالي گرفته اند در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست

دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر فكري كنيد فرصت پلكي درنگ نيست

وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست

تنها يكي به قله ي تاريخ مي رسد هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست


2 نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:24  توسط سید عیسی  | 

 

 

عید بندگی..... عید قربان بر همگی مبارک.....

2 نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:20  توسط سید عیسی  | 

چه مبارک تصادفی !
دیشب داشتم یه کلیپ نیگاه میکردم که شاه بیتی که خونده میشد درش این بود :

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهن خود را عوض کنم .........

 

 

شده حکایت ما ..... موش تو سوراخ نمیرفت ، جارو به دمش میبست . اون موقعی که مثل آدمیزاد حشر و نشر داشتیم جارو به دممون نمیبستیم . حالا که به این علالت افتادیم از جارو بگیر تا انواع و اقسام زحمات و مشقات قابل حمل ......

به دم که هیچ ... به کول میکشیمشان ..... ولی از یک نظر هم خیلی خوب شده ... اینکه داریم از نظر بدنی بر می گردیم به سالهای ۸۰ ........ بازوهای شل و ولمون بخاطر عصا زدن بیش از حد دارن به خودشون میان .. البته مونده تا به اون شکل و شمایل برگردن . ولی خوب ...... جرقه ی شروع مهمترین چیزه ...

یه حادثه ی خنده دار امروز اتفاق افتاد ....... که باز هر چه مرضیه خانم اصرار کردند امتناع از بازگویی اش نمودم. لیکن اینجا مینویسم تا بر پیشانی تاریخ به یادگار بماند ..

دیروز رفتم وسایل جات ماهی رو که کلی وقت پیش تحویل یه دکتر دودر (البته دودر زیادشه ... بهتره بگم هزار در ) داده بودم ازش بگیرم ....... به نهایت حدت و شدت سنگین و حجیم ........

تصمیم بر آن شد که به کمک ماشین یکی از دوستان و در معیت ایشان به خانه رویم ... آنقدر خداخیرشان دهاد که از فرط دیرکرد ما راهم در پوست گردو نهادند و سپری راه شدند.

و ما ماندیم و حوضمان .... از فرط خستگی دو جا تکسی سرویس زنگ زدیم که نداشتند ..... و ماشالله همه چیز این مملکت سر جای خودش است ...... بخاطر شدت ظرافت کار نمیخواستم بارها بدون من به منزلگه مقصود برسند . لکن مجبور شدیم به پیک بادپا تماس حاصل نماییم ..... هوا به غایت تیرگی و سرمای خود رسیده بود .

آقای پیک آمدند و ما چون نمیخواستیم این وسایل در طلق و تولوق های بین راه به هزیمت عظمی کوچ نمایند توبه ی گرگ را شکستیم ....... همان توبه ای که در نتیجه اش مرگ است ....... و علیرغم خاطره و یادگار نازنینی که اکنونواحتمالا تا اواخر عمر به همراهم خواهد بود را در خاطر و عقل کوچکمان داشتیم ، و آن همانا پلاتین نازنین ۲۰ سانتی بود ، علیرغم همه ی اینها سوار موتور شدیم تا وسایل و عصا ها و کیف را خودمان حمل نماییم و فرمان و حواس رانندگی را جناب آقای پیک موتورسوار ........

در بین راه مصاحبتی بود و به ایشان عرض مینومدم که بنده هم موتور سوار بوده ام و اینک بدین وضعیت تن در داده ام .... و شما رعایت نمایید و حواستان شش دانگ که هیچ ....... ۶۰۰ دانگ جمع باشد که کسی بهتان نزند و..........

در همین مصاحبات بودیم که ناگاه ماشین جلویی مان در اتوبان جناح ترمزش گرفت و مثل بچه ی ۲ ساله که جیشش میگیرد همانجا زد روی ترمز مبارک .......

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی .......

آن شب قدر که این تازه براتم دادند .......

خلاصه به طرز جالبی گلگیر موتر رفت زیر سپر ماشین جلویی ....... و از آنجاییکه بنده این سری همان کلاهی که سری قبلی جان ناقابل را نجات داده بود به همراه نداشتم از همان ابتدای کار با اکراه سوار شدم و به شرط احتیاط و کم سرعت رفتن ........

ولی به ناچار بدین تصادف تن در دادیم که البته خدا را شکر خسارت جانی و مالی به همراه نداشت لیکن از بد حادثه راننده ی ۲۰۶ ای که به ایشان زده بودیم از ماشین پیاده گشتند ...... و به دنبال مقصر گشتند .... و یافتند که ما مقصریم . یک لحظه بنده سرم را بالا آوردم و دیدم که .....به ..... آقا محمدعلی خودمان است که ... راستی تو را چند وقت بود که ندیده بودم ..... فکر میکنم اقلا ۳ سال میشد ... هدا خیرت دهاد ... آخه مرد مومن اینم شد رانندگی ..... هی گاز ..... هی ترمز ........

خلاصه نگاهی به موتور مفلوکه انداختیم و متوجه شدیم که این گلگیر بدجور چسبیده شده به طایر قدس ملکوت ..... و بنابراین دیگر قادر به حرکت نمیباشد . علیغم این با توجه به مناعت طبعی که در خود سراغ دارم اصلا به این فکر نمیکردم که با دوستم بروم ... مثل همان موقع هایی که خودمان را به در و دیوار میکوبیدیم در تفکراتم به دنبال راه حل میگشتم . تا اینکه رفیقمان ما رو دید و رو بوسی کرد و سپس خداحافظی .. و رفت که گاز ماشینش را بگیرد .......

که ناگاه به خود آمدم که مرد حسابی ..... از اولش میخواستی با ماشین بیای ... چی شد که اینجور بی خیال نشستی و به در دموتورسوار داری فکر میکنی .... کوله بارت بردار و تنهایش گذار ......

ما هم نامردی نکردیم و همان وسط اتوبان داد زدیم : محمد ..........  که بیاید کنار و ما لنگان لنگان سوار ماشین مدل بالایش شویم .....

 

از آنجا تا خانه ۱۰ دیق ه بیش نبود ... ولی خدا خیرش دهد ...... رسید به دادمان ........ مخصوصا هوای گرم داخل ماشینش آدم را وسوسه میکرد که بیشتر خودش را ولو کند ...... و آویزان البته .

 خلاصه اینکه ز رحمت گشاید در دیگری .......... بعله ... خنده ام گرفته بود وقتی رسیدم خونه ......... عجب تصادف با حالی بود ... تا باشه از این تصادفا ........ که رفقای قدیمی رو ببینیم و امیدوار بشیم به ادامه ی حیات .........

 

 

--------------------------------

پ.ن. دعایمان کنید آدم شویم ........ البته تا خود نخواهم نخواهم شد .... لیکن دعا یرد القضاست .......

۲- این رفقای خارجی عجب دارن باحال حال میدنا .... باورمان نمیگنجد ....... دعا کنید همگی با هم عاقبت به خیر شویم ...

 

 

داستان آدم خارجکیا بماند برای بعد انشالله

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:23  توسط سید عیسی  | 

پی نوشت
همه اش را پی نوشت مینویسم :

۱- بابت تاخیر بیش از حد شرمنده !

۲- شهادت امام محمد تقی ، جواد الائمه (ع) رو به  امام عصر (عج) و همه ی رهروانش تسلیت میگم.

۳- نتایج یکی از امتحانا رو زدن ..... که البته مال من یکی رو نزدن ...... داریم مذاکره میکنیم درست بشه ......

۴- رزومه ی انگلیسی نوشتنم دردسره ها !!! اه ......... بدم اومد از خودم

۵- کارای شرکت مدت مدیدیه که رو سرم ریخته و هی داره بیشتر فشار میاره و من بی خیال تر از کنارشون رد میشم .... همین روزاست که بندازنم بیرون .

۶-نماز "و واعدنا موسی" از امشب یادتون نره ها !

۷- از کم لطفیهای در حق یک نفر واقعا عذر میخوام

۸- تولد حضرت معصومه گذشت .. گفتیم اشکال نداره . تولد خودش میریم به پابوس . تولد خودشم اومد و گذشت . گفتیم اشکال نداره . هنوز ایام زیارتیشون باقیه . اونم اومد و رد شد و خواندیم :

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند .......... جان به قربان تو جانا ، که تو حج فقرایی ........

ولی باز هم قسمت نشد خدمتت برسیم .

گفتیم خیلی خوب ......... تو رو به جان جوادت آقا جون .... بطلبمون بیاییم به پابوس .......

شهادت آقا پسرتون هم اومد و باز هم قسمتمون نکردی ......

 

 

اینجاس که فقط میگم که خدایا شکرت که ولی نعمتم خود خود سلطانه ........ علی بن موسی الرضا .....

 

پا شیکسته ها رو شاید قبول نکنه ....... ولی دل شکسته ها رو خودش میفرسته دنبالشون ......

 

آقا جونم ..... تسلیت ......

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:27  توسط سید عیسی  | 

يك روز زندگي

 

      دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،
 كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد،
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن." لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن." او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد. فرداي آن روز
 فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است. امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:42  توسط سید عیسی  | 

دوستان عزیز .... دعا کنید برام.

دو تا امتحان سخت دارم از نوع اجنبیش... فردا GRE و پس فردا TOEFL ...... موندیم چیکار کنیم .... یعنی دیگه میتونیم چطوری برنامه ریزی کنیم که این یه روز ثمر داشته باشه ...

 

یه حسی میگه کسی که تا آخرین دیقه درس میخونه دیگه دیقه ی نود و میشینه استراحت میکنه ... شده حکایت ما . تا الانش که چیزی نخونده یم .... امروزم بگیریم بخوابیم تو خونه به همون مناسبت درس زیاد خوندن ....

 

از این حکایتا فقط اون قسمتای خوبش رو که همانا خسبیدن باشد به خود میگیریم .

 

 

پ.ن.:

رمز عاشق بودن انسانها 3 چيز بيش نيست: ساده بودن، ساده ديدن، ساده پذيرفتن، پس ساده ميگويم، ساده بين و ساده بپذير که دوستت دارم

 

جمله ی بالا از یکی از وبلاگای عاشق پرستی یه ..... بنظر شما درسته ؟ بنظر من که خود خواهانه س ... چون انتظار داریم که یه قدم که میریم طرفمون دو قدم بیاد ......

این فقط در مورد خدا شاید درست باشه .. اونم چون خودش گفته ......

2 نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:5  توسط سید عیسی  | 

هوا دارد سرد ميشود اما من تازه دارم ميرسم.

فصل چيدنم است .

كاش كسي بيايد بچيندم. دارم سنگين ميشوم اين روزها .شايد شاخه هايم تاب نياورند.

مجنون كجايي؟! اين مجنون را هم هر وقت لازم داري  سر به كوه وبيابان گذاشته ...

سايه ام را رها ميكند ميرود توي آفتاب مينشيند!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:1  توسط سید عیسی  | 

پادشاه فصل ها پاییز..
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ....ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی....روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد....ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی ...
خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز..
 
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 4:13  توسط سید عیسی  | 

آخ اگر گل خوشبویی از دوستی رسد به دستم .... چه کنم؟

قدیم تر ها آدم تر بودیم ...... به مادرمان همه چیز را میگفتیم . البته بجز یه سری نکات مهمی  که ربط روابط با هم فاش نشود .....  حالا یا اسمش آدم تر است ...... یا اسمش با مرام تر است ... یا شیطان تر .......

آنرا نمیدانم . این روزها که از بیرون رفتن خبری نیست بجز یک باری که با مشقت به دانشگاه و بعدش به بیمارستان رفتم برای باز کردن بخیه ها کارمان شده خوابیدن و زبان درازی کردن .....

البته نه از آن نوع زبان درازی ها ها .... از این نوعش که باید برویم و جواب 400 دلاری که بنده خدا خرجمان کرده را بدهیم ... یعنی امتحان درست و حسابی . لغات روی زبانمان خوب نمیچرخد . مادرم میگوید آخه پسر جان .. نمیشه که همزمان نوای عربی قرآن به راه باشه (آن هم از نوع شاطری اش) و تو از این طرف لغت زبان اجنبی ها را تمرین کنی ........ آخر کمی هم به زبان مادری ات احترام بگذار ....

 

آهی میکشم که : آآآآآخخخخخ یک زمان هایی مسیج بازی میکردیم فتیر . حالا فقط پیام های بازرگانی اند که برای موبایلمان فرستاده میشوند .

فرموده باشد : غصه نخور یا کریم ..... یا کریم .......

دوباره پر میگیری .....

 اگه بشی نا امید .... نا امید ....

بدست غم می میری ......

 

متن بلند بالایی را که قولش را داده بودم هنوز حس آماده سازی اش جور نشده . علی مدد کند خواهم گریست ......

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:32  توسط سید عیسی  | 

خدا رو صد و بیست هزار مرتبه شکر ..........

 

 که خانه نشینم کرد که اندکی به خودم بیایم . و آدم شوم .......

 

 

 همون طور که مشاهده میشود فعلا از گناه خبری نیست ....... گوش شیطون کر دارم میرم برای تیم ملی ..........

 

 

 یادم باشد مطلب بلند بالایی آماده کنم اندر اتفاقات تصادفم ......  و حوادث ما وقع و مابعد ..

 

بعضیا !!!! یه ذره تحویل بگیرن ما رو بد نیست ................ ما هم حالمون زودتر خوب میشه

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:32  توسط سید عیسی  | 

تصادف

سلام به همه ی دوستان .........

البته بیشتر به دوستان واقعی در دنیای واقعی باید سلام کنم .. مثل اینکه چند روز نباشیم این طرفا هیچکی سراغی از مون نمیگیره .... شاید بخاطر تازه کار بودنم باشه و اینکه اهل مخ زنی و سر زدن زیادی به وب دوستان نیستم .

 

 اشکال نداره . ما به زندگی فعلا ادامه میدیم ....... یه دو روز بود برای حضرت عزراییل دعا نکرده بودیما .....

اگر از احوال ما میپرسید حال ما نیز خوب است . خدا رو شکر برای بار هزارم خوردیم زمین و کلاه کاسکت نجاتمون داد ..... منتظریم که حضرت عزراییل دیگر به کلاه بفرماید شما دیگر بستان است . بفرمایید کنار کارمان را راحت کنیم .

 

 خدا یا برسان در حالیکه راضی هستی ازم .... میدونم که بخاطر بدکاریام دوباره برم گردوندی به زندگی ......... سعی میکنم خوب بشم . ای کاش لحظه ای برایم حالت توبه ی علامه طباطبایی ÷یش میومد تا حقیقتا توبه کنم به سمتت ......

 

اگر از احوال ما میپرسید حال ما هم خوب است  .... به لطف حق فردا صبح عید فطر ساعت 6:30 تصادفی کردیم که باورمون هنوز نمیشه چه طوری تو اون صحنه گیر کردم ......

فعلا عمل کرده ایم و تا 4 ماه به شغل شریف خانه نشینی مشغول خواهیم بود .......

 

 ممنون که حال ما رو میپرسید

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:56  توسط سید عیسی  | 

دیدی آقا سید ....... دیدی طاقت نیووردی یه ماه تموم گناه نکنی ....

 

 

انگار زندگی بدون گناه نمیشه . ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عید فطر هم شد و نمازشم با آه خوندی .... ولی چه سودی کردی ...... چی جمع کردی ؟ چقدر بهت اضافه شد ..... الان چقدر کم داری از اونی که مولات میخواد ؟ ....... چقدر بدم حسابمون صاف میشه .

 

 

آخه روز ۲۸ رمضونم مگه کسی گناه میکنه ........ بابا لامپ صد !!! یه دو روز دیگه دندون رو جیگرت گذاشته بودی تموم بو.دا ........

 

البته بعلاوه ی ۱۰ روز .... فکر کنم الان دوباره باید نیت چله  کنم...... آهای انسان ها .... دعایم کنید . تا از هلاکت خودمو نجات بدم .......

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:37  توسط سید عیسی  | 

دوست داشتم زندگي ميكردم

دوست داشتم تا بينهايت نقطه ميگذاشتم بجاي همه ي ناداني هام . بجاي همه ي نفهميدن هاي علاقه هاي جاري در جهان .... دوست داشتم هر يك از نقطه هايي كه ميگذارم چون ذره اي باشد كه اگر دلش را بشكافي جهاني در ميانش ببيني ........و به هر نقطه كه مينگريستم آنرا چون كوهي ميديدم و عالم تازه اي از شعر ..... دوست داشتم شاعري ميشدم كه شعرهايم در هيچ كجاي دنيا حتي بجايش نخود و لوبيا هم ندهند...... چه برسد كه آنرا گوش ..........

 

 

دوست داشتم ذره اي ميشدم بي نهايت كوچك..... ولي با همان حال زندگي ميكردم . همان يك روز باقي مانده از عمرم را ......

 

اين روزها اوصاف آدم هاي كار درست را زياد شنيده ام . دوست داشتم لحظه اي آنقدر نوراني ميشدم كه به طي الارضي .... يا چه ميدانم به لحظه اي نگاه يارم آنقدر سريغ مراحل توفيق و فنا را طي ميكردم كه برق از چشم هاي كار درست هاي اين زمانه بپرد .

 

دوست داشتم فقط خود ابتدايي خودم ميبودم ..... بدون هيچ كدام از چيزهايي كه از ابتداي زندگيم فرا گرفته ام ..... كه هر چه بيشتر در اين منجلاب باشم حجابم بيشتر ميشود ..... و چشمانم كور تر .... حثيثت را نميدانم كجاست . دوست داشتم در خيابان ها نميرفتم تا چشم و گوشم از عالم وآدم بسته ميماند ....

 

 

دوست داشتم شبهايي كه بي خودي هق هق گريه ته مايه ي لالايي هايم ميشود موقع حساب و كتاب اينقدر كسري نياورم .

 

دوست داشتم كاش يك نگاه كردنم به برگ گل هم بخاطر او باشد .

 

 

 

دوست داشتم كسي واقعا در وشه اي از اين كره ي خاكي هم برايم دعا كند ..... دوست داشتم راهي به آن دنيا مي يافتم و سريع بار و بنه  رو بر ميبستم .... كه هر چه بيشتر بمانم بيشتر در اين منجلاب فرو ميروم .........

 

 

 

 

 

 دوست داشتم زندگي ميكردم

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:29  توسط سید عیسی  | 

دو روز مانده به پایان جهان
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:

"حالا برو و زندگی کن..."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

"او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..."



2 نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:29  توسط سید عیسی  | 

نهادی به کام علی زهر غم                        خداحافظ ای کوفه ای شهر غم

که من داشتم استخوان در گلو                     نرفت اب خوش از گلویم فرو

خداحافظ ای ماجرای فدک                       خداحافظ ای نان خشک و نمک

خداحافظ ای آتش و ریسمان                      خداحافظ ای بیوفا دوستان

خداحافظ ای کوچه  پر ز دود                    خداحافظ ای باغ یاس کبود

که چشم انتظارم بود فاطمه                     خداحافظی میکنم با همه

خداحافظ ای دردها ، داغ ها                     خداحافظ ای نخل ها ، چاه ها

2 نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:3  توسط سید عیسی  | 

گرفتارم به مولا

"بعضی وقت ها فکر می کنیم چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم،

اما حقیقت این است که،

چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم"

- من آموخته ام که وقتی کسی چیز ناخوشایندی درباره ی من می گوید،من باید به گونه ای زندگی کنم که هیچ کس آنرا باور نکند.

-من آموخته ام که اکثر چیزهایی که باعث دل نگرانی من است،هرگز رخ نمی دهد.

-من آموخته ام که جذابیت،برخورداری از رفتاری مثبت،همدلی و همیاری با دیگران است و کاری به جراحی پلاستیک صورت و بینی ندارد.

-من آموخته ام که شخصی که می گوید نمی توان این کار را انجام داد از دیدن شخص دیگری که همان کار را انجام می دهد متحیر می شود.

-من آموخته ام که هر چند ممکن است برای عیبجویی و غر غر کردن دلیلی وجود داشته باشد اما هیچ گاه وضع را تغییر نمی دهد.

-من آموخته ام که اگر انسان خود و آنچه که هست را دوست داشته باشد آن وقت با هر کسی که آشنا می شود صرفنظر از اینکه او چه کسی است او را نیز دوست خواهد داشت.

-من آموخته ام که هر وقت خشمگین بودم بدترین تصمیمات را گرفتم.

-من آموخته ام که انسان باید عزیزان خود را با کلماتی مهر آمیز و سرشار از عشق و عطوفت ترک کند زیرا ممکن است این آخرین باری باشد که آنها را میبیند.

-من آموخته ام که هر چیز بزرگتری بهتر نیست و هر چیزی که سریع تر پیش می رود لزوما" پیشرفت نیست.

-من آموخته ام که وقتی کسی می گوید موضوع بر سر پول نیست بلکه بر سر اصول است،معمولا" بر سر پول است.

_من آموخته ام که کسانی که در میان خاطرات من نشسته اند هیچ گاه گم نمی شوند.

-و در نهایت من آموخته ام که هنوز چیزهای زیادی هست که باید بیاموزم...!


 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 7:16  توسط سید عیسی  | 

شب قدر است و من قدری ندارم ..................

 

یارب ز کرم حال دعا بخش مرا

وز حال دعا جرم و خطا بخش مرا

تا امشب اگر مرا نیامرزیدی

امشب به علی مرتضی بخش مرا

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 5:22  توسط سید عیسی  | 

شب قدر .... ما ر وفراموش نکنین

سلام .

 

 

بعله . بالاخره نيت ده روزه مون هم تموم شد و به محض رسيدن به شب دهم قصد سفر كرديم . ولي به خاطر خواهش مادر يه نصفه روز ديگه هم به اين ده روز افزوديم .خاطرات سفر كه زيادن .. ولي حالمون تقريبا هر شب به هم ميخورد . 7-8 ده تا خونواده بوديم كه  تو اين مدت 10 شب تقريبا يا ما خونه ي يكي از اين خونواده ها بوديم . يا اونا يه شب مهمون ما بودن .... فكر ميكنم حدود 40 نفر ميشديم راحت . سالاي پيش يكي دو تا سفر با هم ديگه ميرفتيم جنگل ابر و اولنگ . ولي امسال قسمت اين بود كه بخاطر ماه روزه بمونيم خونه و هر شب جمع بشيم دور هم . يه نكته ي هميشگي كه ميدونم اينه كه صله ي رحم عمرو زياد ميكنه . ولي از يه طرف عمر زياد به ما نيومده . از طرف ديگه خودمون هم دوست نداريم مسن بشيم . همين سي سالگي خوبه ديگه . هميشه به مرضيه ميگم من كه رو سي بسته م . اونم يه چيش با عشوه مياد و از كنار قضيه ميگذره . آخ كه چه حالي ميده كه يه روز اين قضيه به حقيقت بپيونده . خداييش مادرمون ميگه بخاطر حرف قرآن كه صله ي رحم بجابياريد و اينجور حرفا پاشدم به قصد ايالت ..... وگرنه  اين اقواممون كه بعضياشون ديگه شورشو در آوردن ... باباجون به چه زبوني بايد بهتون بفهمونيم كه ماه روزه س . يه ذره مراعات كنين چيزي نميشه . يه خورده كمتر... هي هر سحر توبه ميكرديم .. هي دوباره موقع افطار با قيافه هاي مزين دخملاي فاميل ... افطار ميكرديم . البته ما كه دستامونو به حالت شطرنجي ميگرفتيم جلوي صورتمون كه اونا رو نبينيم .. (يا برعكس)

خلاصه حالمونو متحول ميكردن . هر چي ثواب جمع كرده بوديم هر شب دود ميشد ميرفت هوا .

 

راحت شديم از اين صله ي رحم اجباري بابا..

 خلاصه مادرجان رفتند وبراي ما بچه هاشون سه تا بليط تكي تو يه قطار تهيه كردند . در سه كوپه ي مختلف . كه تا آخر هم هر چي زور زديم نتونستيم بريم تو يه كوپه.

يكي از نكاتي كه هميشه بچه هاي خوبي مثل منو اذيت ميكنه با توجه به تعداد مسافرتاي زيادي كه توي سال به گوشه و كنار اين مرز و بوم دارم اينه كه هميشه اولا ثواب عبادت به جماعتشه (به قول حضرت آقاي مارمولك ) و دوما اينكه اين فنچ هاي جوون ... اين عاشق پيشگان ازلي و ابدي رو كه آدم ميبينه واقعا نميدونه در مقابلشون چه موضعي رو اتخاذ كنه ....كوپه ي ما شامل دو زوج جوان بود ... دو جفت فنچي كه يه اپسيلن هم نميتونستن تو اين مدت اندك از هم فاصله بگيرن .  مونده بودم كه اينا تو دل خودشون نميگن بابا اين بيچاره ي مجرد هم دل داره ديگه .يه وقت ميكنه دلش ميخوادا ...... اون وقته كه ... ديگه آسمون و زمين جلودار مون نيستا ....

 

 به قول معروف :

آسمان بار امانت نتوانست كشيد .... قرعه ي كار بنام من ديوانه زدند .....

هر چند عرفا ميگن اين بار امانت همون عشق الهي هستش . ولي ما ميگيم عشق زميني هم ممكنه يه موقع الهي باشه .... ما كه عارف نيستيم حرف عرفا رو محل بديم .

باز خدا رو شكر كه يكي از اين دو زوج يه مقدار به نظر ميرسيد مذهبي اند و اهل مراعات . ولي همونا هم يكي دو بار ما از كوپه رفتيم بيرون و برگشيتيم ديديم ....... جان ... چه دل و قلوه اي ....

 

داشتم با خودم فكر ميكردم كه دوران عاشق پيشگي ما به چه صورت خواهد گذشت . اصلا آيا خدا برامون تو اين شب قدر مقدر ميكند همسري مهربان را يا نه ......

و با يه عده جواب بي مزه دل خودمو خوش ميكردم . رو كه نيست بخدا . اينهمه گناه .. بازم رو ميكنيم به اوني كه همه ي گناها تجاوز از خط قرمزاش بوده ..... و بازم حالمون خوش ميشه .

گفتم شب قدر ......امشب از همه ي دوستان التماس دعا دارم ... وحشتناك ....این عکسی که به عنوان لوگوی وبلاگم هست مال یکی از لیالی قدر پارساله ..... نیگاه به نیگاه معصومانه ی اون بچه بکنین .... که افق نیگاهش آیات زیبای قرآنه .....

كاراي گره خورده رو فقط تو اين شبا ميشه برات باز شدنشونو گرفت .

ما كه تو دعاهامون براي بقيه كم نميزاريم . انتهاش كه اصليا رو دعا كرديم و خانواده و رفقا ميگيم خدايا هر كي كه ما رو ميشناسه . يا ما ميشناسيمش يا قراره بشناسه يا ما بشناسيمش .... ولو در حد فقط يك سلام . و هر كي كه رو اين كره ي خاكي محب آقاشه .... و براش دعا ميكنه ولو از روي عادت نه علاقه ...... همه و همه رو توفيق بده ..... و عاقبت به خيرشون كن .... و با صلحا محشور ......

 

 

منتها سه تا خانم وضعيتشون فرق ميكنه . دعا براشون به صوررت اختصاصي بر گزار ميشه

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:57  توسط سید عیسی  | 

گناه .....
2 نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط سید عیسی  | 

ف
کوله بارت بربند ......

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد ..................

 

 

 

 

اوومده ایم مسافرت به قصد دقیقا ده روز .........

به زور ....

واسه همین هم نمیتونم اونقدری اینترنت داشته باشم . میگن توبه گرگ مرگه .... حکایت ماست ... نگران نگرانم ..... نگران دگرانم ....

 

یادم باشه در مورد " کلا نمد هولاء " یه مطلب بزارم ...... یه دو سه روزه که افتاده رو زبونم ... البته از وقتیکه رفتم پیش این رفیق برج سازم ... و در تطبیقش با صحبتای تفسیر قرآن ...

 

حیف شد این ده روز سخنرانی رو از دست داده م ... سخر ها هم دیگه نمیشه ریا نکرد . چقدر سخته زندگی با خانواده ...

راحت بودیما ........ شب ساعت 4:20 از خونه میزدیم بیرون ..... تا طلوع آفتاب هم بیدار بودیم . و حال میکردیم با قرآن .

الان نمیشه .....

 

 

یه چیز دیگه : دو سه روز پیش .. بعد از صبح ساعتای حدود 8:30 تا 9:30 منو فرهاد حسابی خوابمون میومد ... گرفتیم همونجا تو مسجد خوابیدیم ... سرمونو گذاشتیم رو زمین و هر کدوم یه عبا کشیدیم رو خودمون . چند دیقه بعدش فرهاد دید که نمیشه .دنبال یه بالشت میگشت . بهش اشاره کردم ÷شتی رو منبر حاج آقا . خندید و رفت آوردش ... گذاشتیم زیر سرمون و خوابیدیم ... دو تا خواب خیلی خوب دیدم و بعد از خوابام یه لحظه بیدار شدم .

 

یکیش این بود که دست یه دختری رو گرفتم که بهش پرواز یاد بدم . نمیدونم کی بود ..... گفتم ببین ... دستا تو همین جوری باز و بسته میکنی و یه ذره تند رو نوک پاهات راه میری ...... بعد یه دفعه خودمو دیدم که دارم اوج میگیرم .... دقیقا مثل یه پرنده ی سنگین ..... از بالا منظره ی خیابونا ... ماشینا ....... پارک هایی که بچه ها داشتن توش بازی میکردن ...... ....

 

 کلا خیلی خوش گذشت ..... و بعدش هم یه فرود موفقیت آمیز ...... یه چیزی بود برا خودش ... یه تجربه ی معرکه . تا حالا خواب این جوری ندیده بودم . که با صدای فرهاد که : ا. علی آقا از بیمارستان مرخص شده بیدار شدم ....

 

دوست نداشتم خواب به این خوشگلی اینجوری راحت پاره و تموم بشه ...

 

به خواهرم گفته م که یه خواب خیلی خوب دیده م ... ولی هنوز بهش نگفته م که خواب چی بود . بهش گفتم آدم خوابای خیلی خوبشو تعریف نمیکنه . نمیدونم چرا ...... شاید به رسم رفاقت ... شاید به رسم یادآوری آینده ی خودم .... خوابمو تعریف کردم . ...

 

 

 شما راز داری کنین .!!

2 نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 10:4  توسط سید عیسی  | 

فرصتت را دریاب
کوله بارت بر بند ...........

 

شاید این چند سحر فر صت آخر باشد ..............

 

 

.

..

...

....

کلا نمد هولاء..... اومده ایم مسافرت و نمیتونم اونقدری اینترنت داشته باشم . یادم باشه بعدا در مورد " کلا نمد هولاء " یه چیزی بنویسم .....

2 نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 9:22  توسط سید عیسی  | 

مهمانی کریم
حضرت علی(ع) وقتی مزار جناب سلمان فارسی را زیارت می کنند، شعری را به یادگار بر سنگ مزار ایشان می نویسند.....:

بی هیچ زاد و توشه ای به مهمانی کریم در آمده ام، نه قلب سلیم و برقراری و نه کارنامه درخشان و آینه واری
اما زشت تر از این و زشت ترین کار این است که در مهمانی منزل کریم، خوراک و آذوقه با خود ببری............


"و فدت علی الکریم بغیر زادٍ
من الحسنات و القلب السلیم

و حمل الزاد اقبح کل شیٍ
اذا کان الوفود علی الکریم."

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:46  توسط سید عیسی  | 

این دست های ساده و خالی دخیلتان .......

 

ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید ....

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 7:41  توسط سید عیسی  | 

قد اقبل الیکم شهر الله

اللهم رب شهر رمضان اَلَّذی انزَلتَ فيه القرآنَ وافتَرَضتَ علی عِبادِکَ فيه الصِّيامِ صَّلِ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَارزُقنی حَجَّ بَيتِکَ الحَرامِ فی عامی هذا وَفی کُلِّ عامٍ فاغفِرلی  تِلکَ الذُّنوبَ العِظامِ فَانَّه لا يغفِرُها غَيرُک

يا رَحمنُ يا علّامُ

 

     کاش در اين رمضان لايق ديدار شوم

     سحری با نظر لطف تو بيدار شوم

     کاش منّت بگذاری به سرم مهدیجان

      تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شوم

 

از حضرت امام رضا(عليه السلام) روايت شده است كه آن حضرت از پدران بزرگوارش، از امير مؤمنان(عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) روزى براى ما خطابه اى ايراد فرمودند و چنين گفتند: «اى مردم: ماه خدا همراه با بركت و رحمت و آمرزش به سوى شما آمده است، اين ماه نزد خداوند بهترين ماه و روزهاى آن بهترين روزها، و شب هاى آن بهترين شب ها، و لحظه هاى آن بهترين لحظه هاست. اين ماهى است كه شما به ميهمانى پروردگار دعوت شده، و از اهل كرامت خداوند قرار داده شده ايد. نَفَس هاى شما در اين ماه تسبيح، خوابتان عبادت، اعمالتان مورد قبول، و دعاى شما مستجاب است. از خداوند صادقانه و با دلى پاك بخواهيد كه شما را بر روزه دارى اين ماه و تلاوت كتاب خدا «قرآن» موفق كند، زيرا بدبخت كسى است كه از آمرزش پروردگار در اين ماه محروم باشد. گرسنگى و تشنگى اين ماه را يادآور تشنگى و گرسنگى روز رستاخير قرار دهيد. بر بيچارگان و درماندگان تصدق كنيد، بزرگان را احترام كرده و بر كودكان رحم آوريد، وظيفه خود را در قبال خويشان نزديك به جاى آوريد «صله رحم كنيد». عنان زبان خود را كشيده و چشم خود را از آنچه نگاه به آن حرام است پوشانده، و به آنچه شنيدن آن بر شما حرام است گوش نكنيد. بر يتيمان مردم مهربانى كنيد و به سوى پروردگار از گناهان خود توبه كنيد. در هنگام نمازها دست دعا به سوى آستان او بلند كنيد، زيرا هنگام نماز بهترين لحظه ها است كه خداوند بزرگ با مهربانى به بندگان خود نظر مى افكند، در اين وقت است كه اگر با او نجوا كنند، جواب مى دهد، اگر او را بخوانند پاسخ مى گويد، و اگر دعا كنند اجابت مى كند. اى مردم! جان هاى شما در گروى اعمال شماست، پس با طلب آمرزش از خداوند آن را آزاد كنيد، بارش سنگين است، با سجده طولانى آن را سبك كنيد، و بدانيد كه خداوند متعال به بزرگى خود قسم خورده كه نمازگزاران و سجده كنندگان را عذاب نكند، و روز قيامت آنان را با آتش نترساند. اى مردم! هر كس از شما در اين ماه مؤمن روزه دارى را افطارى بدهد، نزد خدا براى او ثواب آزاد كردن يك بنده و آمرزش گناهان گذشته اوست. شخصى گفت: اى پيامبر خدا! همه ما قدرت بر افطار دادن نداريم، فرمود: هر چه مى توانيد اگر چه به نصف خرما و يك جرعه آب باشد، زيرا خداوند همان پاداش را در مقابل اين عمل كم به كسى كه قدرت ندارد عطا مى كند. اى مردم: هر كه در اين ماه خوش خلق باشد جواز عبور از صراط به او داده مى شود در روزى كه پاها بر آن مى لغزد... هر كه در اين ماه فراوان بر من صلوات بفرستد كفه حسنات او سنگين مى شود در روزى كه كفه حسنات سبك است. هر كس در اين ماه يك آيه قرآن بخواند همانند آن است كه يك ختم قرآن خوانده است. اى مردم! همانا درهاى بهشت در اين ماه باز است، از خداوند بخواهيد كه اين درها را بر روى شما نبندد، و درهاى جهنم بسته است از او بخواهيد كه به روى شما باز نكند، شياطين در اين ماه در غل و زنجيرند، از خداوند بخواهيد كه آنان را بر شما مسلط نكند»...


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 8:23  توسط سید عیسی  |