تبليغاتX
عاقبت فرار از مدرسه
سیدبن طاووس: .......

«... اگر دعا براي برادران ديني اين اندازه فضيلت دارد، پس فضيلت دعا براي سلطانِ تو که علّت هستي توست، چقدر خواهد بود؟ تو خوب مي داني و معتقدي که اگر حضرتش نبود خداي متعال تو را نمي آفريد. نه تو را بلکه هيچ فردي از افراد زمان او و زمان تو را نمي آفريد و لطف الاهي به سبب وجود شريف او علّت هستي تو و ديگران شده است، و او سبب رسيدن بشريّت به همه خوبيهاست. بپرهيز، از آن که خويش يا فرد ديگري را در دوستي و دعا بر آن حضرت، مقدّم بداري. دل و زبان خويش را به دعا براي مولاي عظيم الشأن يکي نموده، و حواست را جمع نما. مبادا به خاطر آنچه که گفتم گمان کني که او به دعاي تو نيازمند است. هيهات! اگر عقيده تو چنين باشد، در اعتقاد و دوستي خود بيمار هستي. بلکه آنچه را گفتم به خاطر اين بود که حقّ عظيم و احسان بزرگ او را براي تو بيان کرده و بشناسانم.
بديهي است که اگر پيش از آن که براي خود و عزيزانت دعا کني، براي او دعا نمايي، خداي متعال درهاي اجابت را هرچه زودتر در مقابل تو باز مي نمايد ؛ زيراکه تو اي بنده خدا، درهاي پذيرش دعا را، با قفل هاي جنايت خود بسته اي، بنابراين اگر با دعا براي مولا، به پيشگاه مالک و صاحب اختيار زندگان و مردگان بروي و دعا کني، اميد است که به خاطر آن بزرگوار، درهاي اجابت بر تو باز شود، تا خود و ديگران که براي آنها دعا مي کني، مشمول فضل الاهي گرديده و رحمت و کرم و عنايت خدا شامل حالتان گردد ؛ زيرا تو در دعاي خود به ريسمان او چنگ زده اي. شايد بگويي فلاني و فلاني که از اساتيد تو هستند، از مولاي ما غافل هستند و در مورد او کوتاهي و سستي مي ورزند.
آنچه را که براي تو گفتم، عمل کن، که آن حقيقتي است روشن، و کسي که در مورد مولاي ما سهل انگاري کند و سستي ورزد و از آنچه بيان کردم غافل گردد، به خدا سوگند به اشتباهي که مايه ننگ و عار است مبتلا است.
بنابراين، در نمازهاي واجب، از زياد دعا کردن براي آن حضرت خودداري مکن، باز تکرار مي کنم و مي گويم، که به خاطر آنچه بيان کردم، عذري براي تو در اهميّت ندادن به دعا براي تعجيل ظهور باقي نمي ماند».

پ.ن.:

1-  حالت كيش افتادگي

2- جلسات اول تدريس سنگين و فول‌هاي عادي

3- گزيدگي زنبور و مصيبت چهره

4- نفس تنگ و استخر

5- فاطمه، فاطمه...... آژانس شيشه‌اي

6- راه خرمشهر و دفاع مقدس و تانك

7- مسروقة الاموال ....

8- بريم آبادان و 40 ميليون بي گمركي

9- سفر در پيش اصفهان و شايد امام غريب

10- نامه نگاري .... و من الله التوفيق..........

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 8:34  توسط سید عیسی  | 

والمستغفرین بالاسحار

"و بالاسحار هم يستغفرون"

پ.ن.:

-         داشتم رانندگي ميكردم ...... مثل بچه ؟آدم ........... يكهو يه جوونك خام ويراژ رفت روم .. به قول ما درايورا يه فرمون اومد روم ....

 كفري شدم از دستش ...... خواهرم كنارم نشسته بود و دخترخاله‌م رو كه عقب نشسته بود داشتيم ميبرديم خوابگاه‌ش.... يه لحظه داشت تو ذهنم ميچرخيد كه حالشو بگيرم... بدون اينكه خودم توجه كنم مقدار قابل توجهي رفت رو سرعتم ......

يه دفعه داد خواهرم بلند شد كه اه . درست رانندگي كن . انگار اون ماشينه رو نديده بود كه چقدر باهام بد رفتاري كرده بود .. منم انگار انبار باروتي بودم كه با اين جمله آتيش گرفتم.

يه ويراژي رفتم كه نگو ...... با سرعت حدود 100 تا تو چند ثانيه از بغل گوش حدود 10 تا ماشين رد كردم .... طوري كه پاي خودم شروع كرد به لرزه . ته دل خودم هم ترسيدم.

فقط بخاطر اين بود كه ميخواستم خودم رو خالي كنم .. و به خواهرم بگويم بدتر از ايني كه ديدي هم مي‌توانم رانندگي كنم ولي تا حالا اين كار را نمي‌كردم....

ميگويند شيطان در عصبانيت نزديك مي‌شود .... آنقدر نزديك كه حتي اختيارت را از خودت مي‌گيرد....... اوست كه فرمان مي‌دهد و تو كور كور تنها اطاعت ميكني ....... ميرود توي جلدت و آن قلب سياهت را مشكي تر ميكند ........ و جاي خودش را باز تر ميكند براي دفعه بعدي ..

يكهو به خودم آمدم ديدم من تا حالا خودم به راننده‌هاي اينطوري فحش دلي مي‌دادم ....... حالا خودم شده‌ام يكي از آنها ..... بدم آمد . از خودم و لرزيدن دلم و پام...... ديگه مثل آدم رانندگي كردم. در همون فاصله‌اي كه داشتم با آن سرعت جنون آور ميرفتم يكهو يك خانمي از وسط بزرگراه در آمد ....... خدا را ميليون ميليون ميليون مرتبه شكر كه پايش را توي خيابان نگذاشت .....

خدايا ببخشيد ...... يكي دو ديقه كه گذشت از خانمهايي كه همراهم بودند عذرخواهي كردم . ولي چه فايده.....من خودم را مثل هميشه خراب كرده بودم ..... اين از آن چيزهاييست كه در ذهن مي‌ماند ...... من در خاطره‌ي زميني كه در آن زندگي ميكنم خاطره‌ي بد گذاشتم .

 

-         داشتم سوره ذاريات ماهر رو گوش ميدادم ....... رسيد به "و بالاسحار هم يستغفرون "............ يه نيگاه به خودم كردم ..... بدون اينكه هيچي بگم بريدم .... از دست اين زندگي در قيد زمان.... از دست اينهمه وقت تلفي ... شب تا صبح خوابيم و صبح تا شب دنبال علافي هايي كه اين زندگي كرده تو پاچه مون .... نمي‌خوايم يه ذره بشينيم منطقي نيگاه كنيم كه براي چي اومديم و براي چي مي‌خوايم بريم ...... هدفمون كجاس ؟

پس اون وقت سحر كه همه گفته ن اون بزرگا دركش مي‌كرده‌ن ..... اون چي ميشه‌؟ هيچي ........

پسر جان اينا براي اونا بوده ..... تو بيا فعلا گناهاي صغيره كبيره‌ت رو جمع بزن ببين چند چندي .....

خيلي خوب ....

ياد مناجات ميوفتم كه ميگه من هماني ‌ام كه لباس گناه خوار و ذليلش كرده ....... تو كف آيه بودم و رو به آسمان در افكارم مغروق  كه  قرآن كه  داره براي خودش خونده ميشه .....

يه دفعه صداي ماهر كند ميشه و با تأمل ....... و اندوه ......... "‌ففروا الي الله" ........ دو بار ميخوندش ........

 

من بايد فرار كنم .......... از كجا ؟......... ننوشته ........ از همه جا ........ به كي ؟ .......... الي الله .......................

 من بايد از اين مدرسه‌اي كه براي خودم درست كردم "و زين لهم الشيطان اعمالهم" فرار كنم ...........

 

ياد جمله ي آخر ليلا افتادم ................

2 نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:37  توسط سید عیسی  | 

ما و صاحبمان
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد.
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده .
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد.
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست.
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد.
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد... بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.......

پ.ن.:

-گرفتن سمت جدید در زندگی مرحله تعیین کننده ای در آن دنیایمان است......

ده دوازده روز است که بار مسوولیت دایی بودن بر دوشم سنگینی می کند... تا کجا و در چه برهه زمانی مسوولیت م را درست انجام دهم ..خدا داند.

صدای خنده ی طنین انداز همان گریه های ناز و پر آه و جانسوز نیلوفر سادات است که روحم را پر میکند از اینکه آی اهل دنیا من الان فرشته ای هستم از جانب خدا .نزد شما . حاجتتان را بر می آورم ....... پارتی ام نزد خدا کلفت است .. حاجتهای دنیایی ام را بدهید .........

خانم هنوز هیچی نشده شده رییس کل ......... با خوابش خوابیم ......... و با بیداری اش بیدار .....

الهی فداش. کاش اهل شفاعت باشد ...

- من. را که بردیم؛ مه. رفت ویلچر بیاورد برایش ...... به آبجی گفتم نگران نباش .. آیت الکرسی بخوان ..... لا حول و لا قوه الا بالله بخوان ........  سبك ميشوي  درد را كمتر ميفهمي ........ ميداني الان چه نقطه ي مهمي ست ؟ مهمانت ميخواهد از آن دنيا بيايد اينور ....... مثل مرگ ما ..... كه از اينجا ميرويم آنور .... همه‌اش انتقال است و تغيير ....... و انشالله رشد. آمدن بچه ات در اين دنيا يعني خدا هنوز از آدميزاد نااميد نشده ....... يعني هنوز ميشود تا حد خدايي شدن پيش رفت ...... ميشه آلوده نشد ...... ميشه يار خاصه امام زمان شد ....... و حتما امروز كه انتظار اون تموم شده و جمعه س و انشالله مثل تمام شدن انتظار منتظر و مضطر واقعيه !! انشالله خودش داره از الان اعلام ميكنه كه يار خاصه امام عصره ......... و چي از اين بعتر .كه تو مادرشي ........

دلش آروم شد . تا اينكه چند ساعت بعدش از چند خطر بزرگ رد شد و چند روز بعد همه چيز به اوضاع نسبتا عادي برگشت ..... با اين تفاوت كه يك مهمان به جمعمان اضافه شده كه تا چند سال ميتواند شفاعت كننده مون باشه ........ اذان و اقامه رو تو گوش چپ و راستش خودم خوندنم ..... هم همون اول به اين دنيا آمدنش . هم بعد 10 روز و غسل نفاسش ......... دوست داشتم تربتي يا آب فراتي داشتم كه با آن شستشويش ميداديم....... انشالله برپا كننده نماز و ذكر خدا شود ....... انشالله به تقدس مادرش فاطمه زهرا نزديك شود ....... يا علي مدد

 

- بعد از چندين و چند كلاس كوچك و نيم بند و كم بند و نابند ، اولين كلاس رسمي و علني را در حالي برگزار كرديم كه همه هنوز خوابند و يا دارند چشمانشان را مي‌مالند. خدا انشالله كمكم كند . خيلي بارم سنگين شده .........

  هفته پيش رفتيم براي بررسي اوضاع در سوسنگرد و اطرافش  .... دانشگاه صنعتي دارد راه مي‌اندازد. اسمش را اگر بنويسم وبلاگم ميرود جزء آنهايي كه آقاي ريئس چكشان مي‌كند......... و فعلا محافظه كاري مي‌كنيم . انشالله دو صباح ديگر كه كارشان گرفت ما گميم.......

خداييش خيلي كار كرده‌اند . خدا خيرشان دهد. بنايي عظيم در راستاي اعتلاي ايران عزيزم.......  تا عمر دارند و كسي اينجا مطلبي ياد بگيرد فاتحه‌ايست براي ايشان ..... اين همان ما تأخر مي‌شود.كه من آرزوي ديرينه‌اش را داشته‌م. ولي افسوس كه انسان نمي‌تواند به همه آرزوهايش برسد و مجبورم طلاقش دهم عليرغم محبت بسيار بالاي آقاي رييس

- در ارزش خاك مقدس خرمشهر و آبادان ايراد سخنراني كردم ....... اعتراض يكي را در پي داشت . كوچك است براي اين حرفها ..... كوچكيم براي آن حرفها .........

- گيرهاي نظافت در بعضي شرايط شايد درست نباشد. همين مي‌شود عامل پا شكستگي....... خدا رحم بچه كرد . خدا را شكر . از آبادان كه برمي‌گشتم اسمسي برايم آمد كه تصميم چه شد؟ مادر را مي‌آوريد بيمارستان امام يا مي‌بريد جاي ديگري ؟ گويا نميدانست كه من هنوز در شهر ديگري هستم . و از هيچ خبر ندارم.

شوكه شدم .. مگر مادر چه شده ؟ زنگ زدم خانه ...... گفتند پايش در رفته و شكسته . متأثر شدم. و ناراحت از اينكه نميتوانستم كاري كنم الا دعا . و مضطر شدم تا رسيدم خانه.

با خنده مي‌گفت هميشه در خانه‌مان بلا مي‌گشته و چون همه ما از سادات بوده‌ايم از سر همه‌مان رد مي‌شد و روي مادرم مينشست....... دعا ميكنم كه در آن دنيا به همين اندازه پاداش مضاعف و چند برابر بگيرد ......... دعا كنيد شفا يابد.

 - دكتر آمد و برايم از پسرش گفت كه با چه رتبه افتضاححي با حق هيئت علمي شريف را آورده و برده‌اندش جايگزينش كنند.... خوابگاه طرشت 3 .... دلم لرزيد .... نصيحتش كردم آنچه را كه بر خودم گذشته بود . انشالله براي ايشان اتفاق نيوفتد.  ما را برد در فضاي سال 80 كه خودم بدون استفاده از اين حق پارتي بازي قبول شدم ..... و با اقتدار همان رشته‌اي كه قبول شده بودم را خواندم. هنوز هم نميدانم آن دنيا اين را حساب مي‌كنند برايم يا نه

هر چه باشد اين دنيامان مزرعه ي آنجاست.

كلي راهنماييش كردم . او هم از تجارب و توكلش بر خدا برايم گفت ...... و من متأثر شدم از اينكه خودم يادم رفته بود از نقش پررنگ خدا ...........

و لا تکونوا کالذین نسوا الله.... فانساهم انفسهم

- میلاد خانم هفتگی ام .... معصومه خانم دختر جدم ........ مبارک باشد بر تمام عالم امکان . یاد قم جمکرانم بخیر........ دلم تنگ شده برای سوک سوک خانه اش. دلم تنگ شده برای شعبانیه اش... دلم تنگ شده برای مطهری و طباطبایی و بهجت ش....... دلم تنگ شده برای میرزا جواد و بروجردی اش ... دلم تنگ شده برای آن دویدن های در حرمش ..

هر چه باشد جای زیارت قبر مخفی مادرمان پناهی بود...... امروز شروع چله ایست پرسوز ... یادآور غدیر ....... یادآور نامردی های بعد غدیر ..........  موسی و هارون ........... و واعدنا موسی ثلاثین لیله .. واتممناها بعشر .......

 

خدایا مرا عاشورایی کن

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 2:19  توسط سید عیسی  | 

خدایا بخل جذب را از من بردار


بنده ام ، از نیست، هستت کردم... بدون هیچ منفعتی. چرا که قبل از تو همه چیز را آفریده بودم.
با ناشکریت، روزیت را قطع نکردم، بلکه هر شب فرشته ای را به سویت می فرستم تا شاید توبه کنی و شادم کنی!
ولی در بستر گرمت خوابیدی و پنداشتی از مناجاتم لذیذتر است!
محتاجی را به سویت فرستادم ولی ناکامش کردی و او با مشکلش خوابید و تو ترسیدی توان جبرانش را نداشته باشم!
چه شده تو را، وقتی نزد حاکمی می روی ، با تمام حیا می روی، افسوس در محضرم که خالق آن حاکمم،چه بی ادبی ها نمی کنی!

 

 

پ.ن.:

زنگ زد و ۸ تای دیگه اضافه کرد. با این حساب نمیدونم تا کجا میخوام پیش برم. خدا عاقبتشو ختم به خیر کنه که بنده هاش برامون دعای خیر کنند......... نه اخ و تخ و نفرین و آه .............

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 20:26  توسط سید عیسی  | 

 

پيامبر (ص): صبر اگر به بيقراري رسيد دعا مستجاب مي‌شود.
عزيز ما قرنهاست که چشم انتظار به ما دارد!

 

پ.ن.:

دلم برای جمکرانم و آهش تنگ شده در حد ترکیدن..........

دلم برای فاطمه تنگ شده ......

دلم برای حاجی نظری و مددی تنگ شده...........

دلم برای نوزادی ام که یادم نمی آیدتنگ شده.

دلم برای خودم تنگ شده ....

دلم برای خدا تنگ شده (انتهای لیست)

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 11:28  توسط سید عیسی  | 

تا وقت دگر ......

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

 

پ.ن.:

خوشا بحال آنان كه سبك بار و سبك بال رفتند و رفتند ..............................................

 

من و اينهمه واهمه‌ي دنيايي ......... خدايا مددي ............................................

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 15:47  توسط سید عیسی  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو درکوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست ، آنم می زنی

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم آدم میشوی اما نشد

سوختم درحسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب اورا صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

برحریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

پ.ن.:

امروز ۴۰ روز از آخرین اسمسم به ف.س.ج میگذره ....... واین چله رو به سلامتی جام زهر نوشیدم ولی توبه م رو از ذهنم جاری بر سر انگشتانم نکردم ........

 

 

 

خدایا تو خوب میدانی که من آماده ام ...... هر وقت اراده نمایی.......... و صلاح بدانی که بازگردم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 1:15  توسط سید عیسی  | 

بدرود...........................

سلام بر تو! پیش آن که بیایی، ما انتطارت را می‌کشیدیم و اکنون هم که می‌خواهی بروی، ما را غمگین کرده‌ای

 

نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد----- بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد

اگر نه باده غم دل زياد ما ببرد-----نهيب حادثه بنياد ما زجا ببرد

 

 

پ.ن.:

خواستيم بنويسيم ..... نشد.

آمديم داد بزنيم . ديديم صدايي وجود ندارد . volume offشده‌ايم

 

-          گفتيم بيخيال . دنيا دو روز است . خوب و بدش سريع ميگذرد. بگذار تا يكي يك جاي اين دنيا فكر كند ما بديم. و هي با خودش تكرار كند تا چند برابر شود. مانده ام فقط حرف مولايم كه هزاران دوست كم اند و يكي دشمن زياد.

-          راديو برنامه‌اي گذاشته بود روانشناسي بچه‌ها ..... مي گفت نه تنها نگوئيد (بتمرگ) بنشين؛ بلكه همان بفرماييد را كه مي‌گوييد آنقدر با لحن محبت‌آميز و زيبا بگوييد كه روحيه بچه همراه نشاط شود .

-          بعدش برنامه‌اي بود براي ارتباطات زوجين ......

خاموشش كرديم . هر چه نگاه كرديم عيوب ما زياد بود ........ و عيوب ناشي از آنها هم الكي الكي زياد شده بود .آنقدر كه خودشان شده بودند شاه عيب.

 گفتيم بچه كجا . زن كجا

-          آفتاب تيز و عرق‌زاي خوزستان هم چند روزيست سبك تر شده . دانشگاه رفت و آمدمان زياد شده . تعطيلي هاي اساتيدش هنوز پايان نگرفته. آنوقت دكتر نق. كه مي‌آيد نصيحتمان كند تعطيلي را به باد سخره مي‌گيرد. گفت كه يا پستم يا خوب ... يا برو شرّت كم . يا برگرد و خير بياور

-          پنچري ماشيني را كمكشان كردم. ابزار دادم به شان. خدا را شكر.

-          مسافر كش مفتي هم شده‌ايم در اين بر و بيابان و آتش آفتاب .

-          پدر آمده تهران. زنگ زد عصباني از بي مبالاتي ام در پرداخت قبضي از برج 5 پارسال تا كنون كه همينجور پولهايش خورد خورد آمده‌آند روي هم . البت كلش به 30 هزار تومان نميرسيد. براي همين هم بيخطر بود.

-          از خوارزمي زنگم زدند. مادر گفت خودت را باور كن........

-          ماندار قرار گذاشته براي 14 سپتامبر . اميدوارم عاقبتش مثل مارجا نشود. كلي از كارهايش را ديده‌آم. هم او نياز دارد ... هم من . كداممان بيشتر؟‌فكر كنم او.........

-          كارم شده به رخ كشيدن گذشته به اين اساتيد آزادي .......... ته دل خودم هي فرياد ميزنم: بودم بودم مهم نيس....... هستم هستم مهمه ...... و جواب مي‌دهم: برو طواف دلي كن كه كعبه مخفيست ..........

-          افتاده روي زبانم : سنسمه علي الخرطوم.......... كنار بروهم نيس.

-          نتايج سراسري را زدند. آبجيمان غمگين شد. دو ساعت حرف زدم تا راحت خوابيد. شبش آخرين شب ماه مبارك را به نحوه‌اي متفاوت افطار كرديم. آزاد را كه زدند. آبجيمان اميدش را بازيابي كرد.

-          ميهمانمان در راه است ...... همين روزهاست كه ديگر صداي خنده‌اي از آن دنيا اين دنيا را متحول كند........ آه كه عجب حكايتي‌ست دنيا .

-          گفت :‌اگر مي‌دانست اين دنيا چه خبر هست نمي‌آمد.......... گفتم ناشكري نكن. بگو الحمدلله.... مانبوديم و تقاضامان نبود .... حكايت خواندم مفصل.

-          فكر كنم همين روزها خاله شده..... يا قرار است .... بشود.

-          چند وقت پيش " يك ذهن زيبا" را گذاشته بود. The beautiful mind….   ..... آخرهايش كه بود ديدم‌اش .... براي اولين بار بود كه احساس زيبايي يافتم از قدرت خودم در تخيل........ من از او قويتر بودم. اما تلاشم كمتر است. بايد تلاشم را زياد كنم

-          بنظر شما وقتي كسي از مشخصات دانشگاهي در روز اعلام نتايج سراسري از شما سوالي كند يعني چه ؟ ...... نميدانم . شايد هم يعني اينكه علاقمند شده در مورد آنجا بيشتر بداند..... هويجوري .

-          رفته بوديم خانه پسردايي...... لو داديم آزاديمان را ....... و پشيمان.. براي قبولي آزادش يك لپ تاپ توپ برايش خريده. كار كردن باهاش را كمي يادش داديم. خدا مرا ببخشد .......... لا اله الا الله عدد لمح العيون....... يعلم خائنة الاعين كه ميگويند من همه‌اش ميلرزم.

-          روحم شده همه جا گرد.......... بايد جمعش كنم . نميدانم يكي از روزهاي روزه‌ام را ازم گرفت يا تن داده‌ام به خواسته محبوس در زنجير وغل ....... همه‌اش خواب همه و همه جا را مي‌بينم . نه نظمي .... نه ترتيبي ....... از حال و گذشته و آينده . شايد بخاطر تاثير فيلم‌هاي ماه رمضان باشد.

-          عكس‌هاي بازيگر روح خانم در 5 كيلومتري بهشت را يكي ايميل كرده بود . متاسف شدم از .........

-          حاجي جديدمان در نماز زياد سوره قدر را ميخواند . ميروم در حال و هواي شب‌هاي قدر ....... يعني واقعا از هزار ماه بهتر بود ؟ خدا كند تقديرمان خوب رقم خورده باشد.

-          LaTeX اين روزها شده بلاي جانم . مدتيست سابميت كرده‌ام ولي پي اش را نميگيرم تكميلش كنم . همه‌اش بخاطر اين زياد حروفي اجنبي‌ها ........ ورود به جمع حرفه‌اي‌ها سخت است ها!!

-          داشتم favorite  را مرور مي‌كردم .......... ديدم به مرور عقب تر و عقبتر از گذشته مي افتم......

-          ايده معرق نمايشگاه مدتيست درست و حسابي رفته آن گوشه موشه هاي ذهن.  بايد حالي به خود دهم.......

-          دعوتش كرده‌اند مشهد........ چشمهايم را بستم و رفتم زيارت.......... السلام عليك يا سلطان........ از كفشداري 11 كه ميروي ........ زبان قفل ميشود. انگار همه چيز را خودش ميداند. ياد صحبت پامبر به آن اعرابي در وصف هلال مي‌افتم.....  يعني واقعا در اين دم و دستگاه مي‌شود مثل هلال بود....... از رعايت حلال و حرام بگير تا ....... يا حق ....

-          وقتي فهميدم كه اينقدر دير به من خبر داده و ديگر جايي براي ثبت نام مشهدالرضا نيست ته دلم شكسته شدم. گفتم لابد دعوت‌نامه‌هاي سلطان تمام شده بود.

-          اراده پدر فوق تصور بشري قابل ستودن است...... نميدانم اين اراده پولادين از كجا آب ميخورد. مبهوت ساعات خواب و ساعات كارش شده‌ام. به جرات دو برابرش ميخوابم و از زندگي عقبم. معلقم........ معلق ......

-          ثبت قلبي علي دينك.........

 

 

 

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 6:27  توسط سید عیسی  | 

عاقبت ........ خاك گل كوزه گران.
 

مردم دیده ما جُز به رُخَت ناظر نیست    دلِ سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم اِحرامِ طواف حَرَمَت می‌بندد     گر چه از خونِ دلِ ریشْ دمی طاهر نیست

بسته‌ی دام و قفس باد چُو مرغ وحشی      طایر سدره اگر در طلبت، طایر نیست

عاشقِ مُفلس اگر قلبِ دلش کرد نثار     مَکُنش عیب، که بر نقدِ روانْ قادر نیست

عاقبت دست بدان سروِ بلندش برسد     هر که را در طلبت همّت او قاصر نیست

از روان‌بخشی عیسی نزنم دَم هرگز      زآن که در روح‌فَزایی چو لبت ماهر نیست

من که در آتش سودای تو آهی نزنم      کِی توان گفت که بر داغْ دلم صابر نیست؟

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم     که پریشانی این سلسله را آخِر نیست

سرِ پیوندِ تو تنها نَه دل حافظ راست     کیست آن کِش سرِ پیوندِ تو در خاطر نیست؟

 

 

پ.ن.:

قصد حضور دوباره نداشتم . روز آخرم در تهران دو هفته پيش خيلي خوش گذشت . نامه اي دادم .... و دل بريدم . سوار تاكسي كه شدم يه پيرزنو دلداري دادم . يه بار سنگين هم داشت ولي دست و بالش توان حركت نداشت . دستشو گرفتم و از خيابون ردش كردم . بعد برگشتم بار سنگينشو تا كلي براش حمل كردم.

سر خيابون يه تاكسي مونده بود و يه بطري دستش بود. به نشانه بنزين . براش وايسادم و بهش بنزين دادم .

يه سري مشاوره هيئتي دادم ..... و آخرش خودم را لخت ديدم...... عاري از عبادتي براي معبود .

امروز كه در دست توام مرحمتي كن . فردا كه شدم خاك چه سود مرحمتت......

اين دو هفته به عبور و مرور به شهرهاي استان گذشت . در راهي كه پدر ومادر و صد البته خودم فكر ميكنم خير است و عاقبتش به خير .

اما همه ي اينها هيچكدام غم ديرينه اي را كه در چشمان مادرم بود نزدوده بود ........

 

 

تا اينكه امشب خبري به مادر دادم كه چشمانش برق خوشحالي را ديدم......

و من الان خوشبختم........................... خدايا دل مادرم را از خيالم راحت كن ......... يا حق ....

 

بحق مقربان درگاهت اي عزيزي كه هيچگاه دور نبوده اي ......

 و اي مونس بي مونسان............

اي ياور بي ياوران............

اي رفيق بي رفيقان .......

اي سند بي سندان ........................

اي كه در سر انگشتانم ..... و در اشك روانم جاري ميشوي .......

اي كه ........... خداي حسيني ............................................ بحق حسين شهيدم كن.

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 0:44  توسط سید عیسی  | 

بنده ی خدا ، بیدار شو از این خواب مرگ

والذین جاهدوا فینا ... لنهدینهم سبلنا ......

 پ.ن.:

در پی  صحبت با طاها و قدیما که ورزشکار و بدنساز بودم... و چیزی که الان نیستم ، داشتم فکر میکردم به روابط زشت حسنه ای که با شیطان برقرار کرده م..... و اینکه چه راحت بعضی اوقات بندگیشو کردم .....

که  لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین ..... و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم.........

 خدایا توفیق توبه بهم بده .... توی که همه اش رحمت و مغفرت و برکتی در این ماه........

مطلب ادامه خیلی قشنگه .پیداش کردم. از دستش ندین


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 16:18  توسط سید عیسی  |